|
دنیای من و تو |
|
|
این وبلاگ تقدیم می کنم به اونی که خیلی دوسش دارم و همه ی زندگیمه
+ نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 0:22 توسط مسعود
زندگي يعني مسيري رو به آب ، 
زندگي يعني نه بيداري نه خواب 
زندگي يعني سراي امتحان ، 
زندگي يعني در ان عاشق بمان 
زندگي يعني کمي و کاستي ، 
زندگي يعني دروغ و راستي 
زندگي يعني صفا ، مهر و وفا ، 
زندگي يعني ستم ، جور و جفا 
زندگي يعني سفر ، راهي دراز ،
زندگي يعني جهاني رمز دار 
زندگي يعني مهي در پشت ابر ، 
زندگي يعني بلا و درد و صبر 
زندگي يعني دو روزي ميهمان
+ نوشته شده در جمعه 1 شهریور1387ساعت 13:5 توسط مسعود |
اگر روزي من مردم! تا هميشه آن گل سرخ را که به تو داده بودم به خاطر بياورم ... ولي ! و آن دسته گل سفيد مريم را که با خون سرخ خود ، سرخ خواهم کرد را برايت هديه مي کنم و عاشقانه در کنارت جان مي سپارم تا بداني هيچ وقت طاقت دوريت را نخواهم داشت ....
و تو مرا دوست داشتي !
هر پنجشنبه به مزارم بيا گل سرخي بر روي قبرم بگذار
اگر تو مردي من فقط يک بار بر سر مزارت مي آيم
+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 1:36 توسط مسعود |
مـــــــــــــــن همــــــــــــــــونــــــــــــــــــــــم کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من همونم که همش به ياد چشمات ميمونم
من همونم که تورو هميشه دنيام ميدونم
من همونم که غم و از توي چشمات مي خونم
شده هر کار ميکنم تا غم و از تو برونم
من همونم که تويي فرشته ي ارزوهام جون من فقط يه بار عشق و بيار هديه برام
+ نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 16:1 توسط مسعود |
زرنگي را گفتم زندگي چند بخش است ؟
گفت دو بخش :
كودكي و پيري......
گفتم پس جواني چه شد ...
گفت :
با عشق ساخت ، با بي وفايي سوخت ، با جدايي مرد
+ نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 15:54 توسط مسعود |
+ نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت 0:7 توسط مسعود |
+ نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت 0:5 توسط مسعود |
عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق
عشق
يعني سر به دار آويختنعشق
يعني اشک حسرت ريختنعشق
يعني در جهان رسوا شدنعشق
يعني مست و بي پروا شدنعشق
يعني سوختن يا ساختنعشق
يعني زندگي را باختنعشق
يعني انتظار و انتظارعشق
يعني هرچه بيني عکس يارعشق يعني ديده بر در دوختن
عشق
يعني در فراقش سوختن
+ نوشته شده در جمعه 25 مرداد1387ساعت 14:10 توسط مسعود |
صدفي به صدف ديگر گفت : درد زيادي در درونم احساس مي کنم .دردي سنگين که مرا عذاب مي دهد . صدف ديگر با غرور گفت : ستايش خداي اسمان و زمين را که من هيچ دردي را در خود ندارم خوب هستم و سلامت . در همان لحظه خرچنگي از انجا عبور مي کرد و صحبت انها را شنيد رو کرد به صدف از خود راضي و گفت : بله تو کاملا خوب و سلامتي " اما دردي که همسايه ات را مي ازارد مرواريدي بي نهايت زيباست که تو از ان بي بهره اي
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 14:12 توسط مسعود |
در ميان ديدگانم خواب را گم کرده ام خسته ام از خستگي مهتاب را گم کرده ام چند سالي مي شود مهمان ايينه شدم در ميانش چهره شاداب را گم کرده ام در درون من هياهوي عجيبي پا گرفت از هياهو خنده کمياب را گم کرده ام کوزه صبرم شکست از دست شبهاي عطش چند گاهي است رنگ اب را گم کرده ام
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 14:11 توسط مسعود |
| ||||||